چه دفاعی از خودم بکنم جنابِ قاضی ؟ من بی دفاعم ...
من شريف تربيت شدم ، من شريف بزرگ شدم
نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده رو می ديد
نه ثروتمند بودم و نه هيچ چيز ديگه ...
همهء سهمِ بنده از زندگی کار کردن در زيرزمينِ ادارهء بايگانی بود لایِ پرونده ها ...
من ساده بودم من همه چيز رو باور می کردم من با هيچ کس مخالفت نمی کردم
سَرَم به کار خودم بود و شريف بودم ...
من نمی خواستم به بانک برم من نمی تونستم طبابت کنم
من نمی تونستم سرهنگ باشم من نمی خواستم شعر بگم
من مقاومت کردم ... تا حدِ توانم ،
اما من توانم کم بود
بنده ضعيف بودم برایِ خودم ضعيف بودم و برای ديگران ...
و من به همه احترام می گذاشتم من به همه احترام می گذاشتم
و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن
و بعضی وقتها يادم رفت که کجام ...
و همهء اينهايی که ميگند ، مالِ من نيست حقِ من نيست
و من اشتباهيم ...
من از اولش هم اشتباهی بودم
بله ... من يادم رفت که اينها مالِ من نيست و من اشتباهيم
تقصيرِ من بود تقصيرِ ديگران هم بود ...
اما خدايا تو شاهدی که من هيچ چيزی رو برایِ خودم برنداشتم
من هيچ چيز رو تویِ جيبم نگذاشتم
من از سهمِ کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم ...
خدايا تو شاهدی که من چيزی رو خراب نکردم
خدايا تو شاهدی که من کسی رو اذيت نکردم من فقط اشتباهی بودم ...
چه دفاعی از خودم بکنم ؟ من بی دفاعم
حالا من مانده ام و تقاصِ اينهمه اشتباهِ ديگران و بازيگوشیِ خودم ...
جنابِ قاضی ... من از هيچ کس توقعی ندارم
خدايا ، تو منو ببخش ...