1
هرگز آن روز خيال نمی کردم
که زمانی تمام خيال من بشوی
يا شبيه ماهِ خواهش عشق
بـروی دورتر از توان ِ دسترس دل
گوشه ء آسمان ِ ذهن و چنين
آرزوی محال ِ من بشوی .
هرگز آن روز خيال نمی کردم
که شبی چشمها بهانه کنند
يک نظر نگاهِ تو را ، با اشک
يک نظر نگاهِ تو را ، با آه .
يا مرا بغضها روانه کنند
به فضای ِ خاطره ها ، بی يار
به ديار ِ عاطفه ، بی همراه .
هرگز آن روز خيال نمی کردم
که تو را بعد از آن زمان
ديگر
روبروی ِ خود نخواهم ديد .
آن دو چشم ِ شاد را که شعر می گفت
آن کلام ِ گرم را که جان می داد
آن نگاهِ پاک را ،
که می خنديد .
من گرفتار ِ برگ های ِ حسرتی هستم
که سزاوار ِ دستِ سرد ِ پائيزند ...
با همه سعی ِ هر سرانجام و هر آغاز
مانده اند هنوز و امّـا مانده اند ، باز
لحظه هايی که لحظه لحظه می گذرند
بغضهايی که کودکانه می شکنند
اشکهايی که قطره قطره می ريزند .
ديگر آن روز گذشته و سالهاست
نقش ِ غم را کشيده به روی ِ دلم
دستهای ِ هنرمند ِ طالع ِ نقاش .
طالعی که از غمش منم آن
ابر ِ يک حسرت ِ نهفته که می بارم .
حسرتی که در آن روز ِ بی انتها ، ای کاش
گفته بودم که :
دوستت دارم ...
در گذرگاه زمان